X
تبلیغات
برکه ی دل
برکه ی دل

دلنوشته


نبودنت، چه حاصل

کنار من چه خالی

بی تو چه حسی داره

این جنگل خیالی

نبودنت ، یه مرگه

این کوه غرور نداره

آخر این تنهایی

هیچ وقت غروب نداره

نبودی و ندیدی

چه بی تابی کشیدم

هزار راه نرفته

با تو پیاده رفتم

88/6/6

نوشته شده در ساعت 12:31 توسط shayan| |

دگر با دردهایم با زخمهایم مقابله نمی کنم

حتی با فاصله ها نمی رنجم

دگر به گر یه هایم نمی خندم

اینبار دوست داشتنم از سر عادت نیست

رفاقت است

اشتباه شد ! من نه

با من نباش

من یه بیمارم

من یه ترک از این دیوارم

با دلت هستم ، ولی

از آخرش بیزارم

فکر کن  یه نخ سیگارم

شاید دو کام آخر به تو بدهکارم

90/11/20




نوشته شده در ساعت 20:18 توسط shayan| |


محبت های خویش را ، به من ابراز مکن

  طاقت پا فشاریم  اندک است


احساست را، روی بخار شیشه بنویس

      نوک انگشتانت را لمس می کنم


      نگاهت را ، در نگاهم  گره  مزن

          من از دوریت تب می کنم


   در گرداب من غرق مشو 

من چیزی از دوست داشتن نمی دانم.....


90/8/16

نوشته شده در ساعت 11:23 توسط shayan| |


امشب فراق یار ست

دلم تشنیه ی دیدارست


به غلامی کشم هر چه تو خواهی

جانا ، این دیوانه خراب ست


جانانه ، برم دست به آغوشت

چه کنم این دل تنگ خواب ست


گر چرخ بچرخد وعده ی دیدار کجاست

 تازیانه مزن  اشکم  گداست


مشتاق ،  آنم که ببویم  تو  را

طاقت صبر نیست وعده ی دیدار کجاست


    90/7/16  


نوشته شده در ساعت 12:2 توسط shayan| |

سکوت، را برای رضایت مان می خواهم

شب ، را برای تنها بودن مان

باران ، را برای قدم زدن مان

مهتاب، را برای عاشق تر بودن مان

خاطره ، را برای ورق زدن آشنایی مان

کلامی مهمانم کن !!!

دلنوشته۱/۵/۹۰

نوشته شده در ساعت 22:24 توسط shayan| |

آنجا که، به آغاز خویش می نگرم

گردش گام ها  آزارم می دهد

 گردش این روزها

پیچ اندر پیچ این کوچه ها

تیغ روی ساقه ها  آزارم می دهد

 آنجا که آفتاب فرو می کشد

و در بستر دریا رقصان می شود

این سایه روشن دنیا

این دل تنگی ها   آزارم می دهد

 آنجا که دل نوشته ها ی ساحل با امواجی پاک میشود

این جزر و مد دریا

خستگی من و من   

این غرق شدن ها   آزارم می دهد

 می خواهم با همه چیزهایی که مرا در بر گرفته تنها شوم 

می خواهم در شب پرسه های من با سایه ام تنها شوم

می خواهم تنها تر از یک نقطه  در بی انتها شوم

دلنوشته ۱۱/۳/۸۸ 

نوشته شده در ساعت 1:13 توسط shayan| |

                                                               می اندیشم

به اعماق نیروی ناگفته ها

می اندیشم

از سر نفرت،،که شاید هنوز مبتلام

می گریزم

اما شاید، این بار صیاد تو باشی

فراموش کن...

اعتماد رخت بر بست

فراموش کن...

صحنه خالی شد

نیمکت ها پر از گرد و غبارند

دیگر نیمکت ها طاقت دروغمان را ندارند

دیگر آفتابی نشیم ،طاقت غروب نیست.... 

 د.ل.ن.۱۷/۴/۹۰ 

نوشته شده در ساعت 23:11 توسط shayan| |

 بار سفر بسته ایی "  مبادا گفته باشی خدا حافظ...........

بمان " آخر این جاده  ناپیدا ست...نازنین

 درد را در سینه  " و اشک را در چشمانت فراموش می کنند

تمام رویا هایت را به بادی می فروشند

و تمام حس دیدار را نادیده می گیرند

بمان " آخر این جاده ناپیدا ست...نازنین

 اوج دلبستگی ها را با قطره اشکی فرو می نشانند

خرمن غنچه هایت را پرپر می کنند

روزگار سردی ست...زمستان گرم است

بمان " آخر این جاده ناپیدا ست...نازنین

 بی آنکه بدانی لب فریاد را می دوزند

باید در دل بی صبرانه  عشق را پنهان کرد

و پهن تاب خیالم مشتاقانه خاموش می ماند

مبادا گفته باشی خدا حافظ.......

  دلنوشته۸/۱۰/۸۸ 

نوشته شده در ساعت 11:58 توسط shayan| |

 سه روز در باغ بودم   جای تو خالی

سه گل مشتاق بودم   جای تو خالی

همین ، گل  بو  کنم     جای تو خالی

 

این داستان ادامه دارد...

نوشته شده در ساعت 22:5 توسط shayan| |

 من اگر ساده از نگاهت گذشتم  !

 تو  به من دل سرد مشو...

 کنایه مزن .....

 خورده  مگیر...

 صبر از دستم گر یخت

 دلم  از انتظار  شنیدن پاسخ  یخ بسته  است

 اگر دگر بار بر خواهم  خواست  ...دستم را  تو بگیر....

 

 دلنوشته ۱/۹/۸۸ 

نوشته شده در ساعت 22:29 توسط shayan| |

 

مرا دست و پا نشکست

بلکه سر تا پا شکست 

موجی هستم عظیم

که انتهایم از ابتدا شکست

روزگار ، پولاد پر غرور را میشکند

من  که شکستم، طاقت شکستت را ندارم

 

دلنوشته ۳/۲/۹۰ 

نوشته شده در ساعت 11:26 توسط shayan| |

 نشاندی بی ریشه بوته ای به خاک       دامن مزن نمی روید سر زخاک

فرو کش ، ظلم تیغ را ز ساقه ها           مباش ،  جغد شومی بر بام ها

هزار دام بر انگیخته ای ،از سر فکر       دانم ،بر ملا گشت ، نشینی در دلها

بدست گیر ، آب روی خویش                   مرد خویش باش بمانی درقلب ها

مشتاق ،خند گل باش همچو بلبل        نه عطار ،دهد خبر ز عطر گل ها

 دلنوشته ۹ /۱۲/۸۹  

نوشته شده در ساعت 22:36 توسط shayan| |

خیلی شکننده است :

 فصل سبز جنونت سر برسه ،بفهمی مال خودت نیستی

و منتظر طوفانی بشینی که خودتو غرق فراموشی کنی

و تن به دردی بدی که میدونی نابود میشی ،برات مهم نیست

و آرزوی روزی را داشته باشی مثل یه گل همیشه خندون بمونی

 ولی رقیبت دست از سرت بر نداره ...........

89/6/1  د.ن

نوشته شده در ساعت 18:3 توسط shayan| |

 خدایا...آنچنان بی نیازم کن که در زندان فاصله ها خویش را تنها نیابم

 خدایا... آنچنان ظلمی بر من اعطا کن  تا  خم به ابرو نبینم

 خدایا...چنان نیرویی به دستانم اعطا کن نتوانم ضعیف ترین موجودات را بیازارم

 خدایا...حماقتم  را بسوزان و  بر  غیرتم  بی افزای

 خدایا...زمانی باران رحمت را بر من فرود  آور که لایق آن باشم

 خدایا...رخت سلامتی مرا بر تمام بیماران بپوشان و تمام دردهایشان را براستخوانم پیوند بزن

 خدایا... تا آنروز زنده نگه دار  مرا  که گدایانت را بالا تر نباشم

  د،ن،  ۴/۸/۸۶


نوشته شده در ساعت 17:26 توسط shayan| |

                                            آ سمون میخو اد بباره ....

 تو شب  پر  ستاره ...

 واسه این قلب پاره پاره....

که  هزار تا قصه داره...

 کلبه ی رو یا هام  پر عکس و  خاطره

که هر  گوشه ش ،  تو را  یاد  من  میاره

 یه  روز  میرم ...که اشکا مو  نبینی

بری یه گوشه ای ، تنها   بشینی

  خیس بارون بشی ، از  پشت  شیشه

تو  به  یاد  او ن  روزا ... که  خیلی دیره

 کلبه ی رویاهات .. تو   بغض  چشمات

آروم  آروم....

بی  تو ، که داره...  می میره...

تو به یاده اون روزا ...که خیلی دیره

داره می میره




 دلنوشته،   ۹/۱۲/۸۶ 

نوشته شده در ساعت 8:0 توسط shayan| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت